أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
80
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
بگذرد . چون سيّد « 1 » پشت بركند ايشان فرياد برآرند « 2 » ، گويند : وا خيبتاه « 3 » . از حضرت جبروت ندا درآيد كى : اى سيد مىگذرى و عاصيان امّت را مىبگذارى « 4 » ؟ گويد : بار خدايا بر چهرهء ايشان صفاء اهل ايمان نديدم و خود را در شفاعت ايشان فرمان نديدم ، بگذشتم و بگذاشتم . ملك تعالى گويد : اگر تو بگذرى و بگذارى من نگذارم ، بازگرد كى اگر بخت روى « 5 » اكنون « 6 » بديشان « 7 » ننمايد ، كى نمايد ؟ كريمى از من بردبارتر نيست « 8 » ، و شفيعى از تو بزرگوارتر نه . تو از راه شفاعت فضل كن ، تا من از راه كرامت فضل كنم « 9 » . تو مىگوى « الشيطان سوّل لهم . » تا من مىگويم « إِنَّ الشَّيْطانَ يَنْزَغُ بَيْنَهُمْ . » « 1 - » همان حوالت گاه كى جرم ايشان را پيدا كرده بودم بر دست « 10 » گير . تو مىگوى اين زلّت ايشان جز نتيجهء فعل شيطان نيست ، تا من گويم راست مىگويى بنده را در اين تاوان نيست . « إِنَّ الشَّيْطانَ لِلْإِنْسانِ عَدُوٌّ مُبِينٌ . » « 2 - » و گفت خود شيطان آدمى را « 11 » دشمنى است آشكارا و ظاهركنندهء « 12 » عداوت را . اين عداوت او از كجا خاست « 13 » ؟ از آن عالم كى آنجا سلطنت رانده بود . ازو بستد و بميراث به تو داد « 14 » « تِلْكَ الْجَنَّةُ الَّتِي نُورِثُ مِنْ عِبادِنا « 15 » . » « 3 - » و اين خاكدان دنيا كه تو اينجا سلطنت رانى « 16 » ، به جزاى آن طاعت او « 17 » ، به دو دادند . آن ولايت او بردى و طمع « 18 » در عوض او آوردى . هرك طمع ولايت كند ، و الى ولايت با او عداوت كند . دنيا سزاى طاعت اوست و عقبى جزاى معرفت توست . تو مىخواهى كى دنيا ازو بستانى « 19 » تا او بىسزا و جزاى بماند و او مىخواهد كى دين
--> ( 1 ) - + عليه الصلاة و السلام ( 2 ) - بردارند ( 3 ) - وا خبيثاه ( 4 ) - بگذارى ( 5 ) - ندارد ( 6 ) - كنون روى ( 7 ) - با ايشان ( 8 ) - نه ( 9 ) - + يا سيد ( 10 ) - بدست ( 11 ) - از « خود شيطان . . . » ندارد ( 12 ) - + امر ( 13 ) - در متن : خواست ( 14 ) - داد بميراث ( 15 ) - + من كان تقيا ( 16 ) - ميرانى ( 17 ) - + هفتصد هزارساله ( 18 ) - + بدين ( 19 ) - بازستانى ( 1 - ) سورهء اسراء / 55 ( 2 - ) سورهء يوسف / 5 ( 3 - ) - سورهء مريم / 64